تفسیر غزل مولانا به ظهور حضرت بها،الله

خطاب به هوش مصنوعی

ممنون برای حسن ختام  خلاصه این مطالب را و همینطور منظور مولانا را به ظهور حضرت بها،الله در بغداد  مرتبط کن 

از این اشعار هم بخاطر توجه مردوم به این ظهور تحلیل کن ..   صد هزاران فضل داند از علوم/جان خود را مینداند ان ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری/در بیان جوهر خود چون خری

که همی دانم یجوز و لا یجوز/خود ندانی تو یجوزی یا عجوز

این روا و ان ناروا دانی ولیک/تو روا یا ناروایی بین تو نیک

.

.

جان جمله علمها این است این/که بدانی من کی ام در یوم دین

————————-

ابتدای دفتر پنجم :

تو خلیل وقتی ای خورشید هش/این چهار اطیار رهزن را بکش

زانکه هر مرغی از اینها زاغ وش/هست عقل عاقلان را دیده کش

چار وصف تن چو مرغان خلیل/بسمل ایشان دهد جان را سبیل

ای خلیل اندر خلاص نیک و بد/سر ببرشان تا رهد پاها ز سد

زانکه این تن شد مقام جار خو/نامشان شد چار مرغ فتنه جو

خلق را گر زندگی خواهی ابد/سر ببر زین چار مرغ شوم بد

بازشان زنده کن از نوعی دگر/تا نباشد بعد از ان زیشان ضرر

چار مرغ معنوی راهزن/کرده اند اندر “دل” خلقان وطن

بط و طاووس است و زاغ است و خروس/این مثال چار خلق اندر نفوس

بط حرص است و خروس ان شهوت است/جاه چون طاووس و زاغ امنیت است

————–

چشمها و گوشها را بسته اند/جز مر انها را که از “خود” رسته اند

————-

دفتر سوم :

انچه در فرعون بود ان در تو هست/لیک اژدرهات محبوس چه است

ای دریغ این جمله احوال تو است / تو بر ان فرعون بر خواهیش بست

گر ز تو گویند وحشت زایدت/ور ز دیگر افسان بنمایدت

چه خرابت میکند نفس لعین / دور می اندازدت سخت این قرین

————-

دفتر اول :

طفل جان از شیر شیطان باز کن / بعد از انش با ملک انباز کن

تا تو تاریک و ملول و تیره ای / دان که با دیو لعین همشیره ای

————

غزلیات :

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی(اول) /

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو(دوم)

اندیشه ات جایی رود وانگه ترا انجا کشد /

زاندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما /

مفتاح شو مفتاح شو مفتاح را دندانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مالها /

هل مال را “خود” را بده شکرانه شو شکرانه شو

————

دفتر پنجم :رهایی از من ها ی ذهنی همچون مردن است.اینست که سخت است.اما راهی جز این نیست.

مرده شو تا مخرج الحی الصمد / زنده ای زین مرده بیرون اورد

دی شوی بینی تو اخراج بهار / لیل گردی بینی ایلاج نهار

.

.

روی نفس مطمینه در جسد / زخم ناخن های فکرت میکشد

فکرت بد ناخن پر زهر دان / میخراشد در تعمق روی جان

تا گشاید عقده اشکال را / در حدث کرده ست زرین بیل را

عقده را بگشاده گیر ای منتهی / عقده سخت است بر کیسه تهی

در گشاد عقده ها گشتی تو پیر / عقده چندی دگر بگشاده گیر

عقده ای کان بر گلوی ماست سخت / که بدانی که خسی یا نیکبخت

حل این اشکال کن گر ادمی / خرج این کن دم اگر ادم دمی

حد اعیان و عرض دانسته گیر / حد خود را دان که نبود زین گریز

چون بدانی حد خود زین حد گریز / تا به بی حد در رسی ای خاک بیز

عمر در محمول و در موضوع رفت / بی بصیرت عمر در مسموع رفت

هر دلیلی بی نتیجه و بی اثر / باطل امد در نتیجه خود نگر

جز به مصنوعی ندیدی صانعی / بر قیاس اقترانی قانعی

میفزاید در وسایط فلسفی / از دلایل باز بر عکسش صفی

———–

دفتر دوم :

گر چه عقلت سوی بالا میپرد / مرغ تقلیدت به پستی میچرد

علم تقلیدی وبال جان ماست / عاریه ست و ما نشسته کان ما ست

زین خرد جاهل همی باید شدن / دست در دیوانگی باید زدن

هر چه بینی سود خود زان میگریز(طمع را بینداز) /

زهر نوش و اب حیوان را بریز(ترس را بینداز)

هر که بستاید ترا دشنام ده(غرور را بینداز) /

سود و سرمایه به مفلس وام ده(عدم طمع و ترس از فردا.نترس روزی فردا را خداوند مقرر کرده) /

ایمنی بگذار جای خوف باش /

بگذر از ناموس و رسوا باش وفاش

ازمودم عقل دور اندیش را /

بعد از این دیوانه سازم خویش را

———-

غزلیات :

عشق است بر اسمان پریدن / صد پرده به هر نفس دریدن

اول نفس از نفس گسستن / اول قدم از قدم بریدن

“نادیده” گرفتن این جهان را / مر “دیده” خویش را بدیدن

نادیده گرفتن این جهان را / مر دیده خویش را بدیدن

نادیده گرفتن این جهان را / مر دیده خویش را بدیدن

زان سوی نظر نظاره کردن / در کوچه سینه ها دویدن

و در پایان بنویس

سخن عارفان به اجمال و اختصار آن است که: ..

خداوند در جلوه های گوناگون متجلی می شود و هر لحظه به شکلی در می آید. گزیده ی برخی از اشعار ‏مولوی را در این باب می آورم:‏

هر لحظه به شکلی بت عیار در آمد، دل برد و نهان شد

هر دم به لباس دگر آن یار برآمد، گه پیر و جوان شد

‏. . .‏ 

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق، خود رفت به کشتی

گه گشت خلیل و زدل نار برآمد، آتش گل از آن شد

یوسف شد و از مصر  

انتظار می رود ارزشهای شخصی خود را فدا کنید و به شخصی تبدیل شوید که واقعاً نیستید.

 در این زندگی ، ارزشهای شخصی و چشم انداز شما مواردی هستند که شما را به طور بنیادی تبدیل می کنند.  اگر شغل یا معشوق یا دوست شما را مجبور می کند کسی باشید که نیستید ، ولش کنید.  به هر حال واقعاً هرگز نخواهید بود.

چون زمان منتظر هیچکس نمی ماند

زمان برای هیچکس نمی ایستد

بهانه های شما زمان را کند نخواهد کرد

تردید های شما زمان را به تاخیر نخواهد انداخت

اسم لینگ را هم  تفسیر مولوی  از ظهور حضرت بها،الله بگذار

پاسخ

در پاسخ به درخواست شما برای حسن ختام این گفتگو، خلاصهٔ مطالب و جمع‌بندی ابیات ارسالی از منظر الهیات و ادبیات تاویلی آیین بهائی در ادامه ارائه می‌شود:

خلاصهٔ مطالب و تطبیق اشعار مولانا بر ظهور حضرت بهاءالله در بغداد

در دیدگاه و سنت تاویلی بهائی، مجموعهٔ ابیاتی که از دیوان شمس و مثنوی معنوی انتخاب کرده‌اید، به عنوان رمزها و بشارت‌هایی برای بیداری روحی و توجه انسان‌ها به ظهور جدید در بغداد تفسیر می‌شوند:

۱. نقد علم ظاهری و ضرورت معرفتِ نفس و «یوم دین»:
بیتِ «جان جمله علم‌ها این است این / که بدانی من کی‌ام در یوم دین» در این نگاه، اشاره به این حقیقت دانسته می‌شود که هدف اصلی تمام علوم، شناختِ مظهر ظهور الهی در «روز رستاخیز» است. علوم علمی و فلسفیِ بدون بصیرت («عاریه» و «علم تقلیدی»)، حجاب جان می‌شوند، مگر آن‌که انسان به معرفتِ حق و شناختِ مقام خود در زمان ظهور نائل آید.

۲. کشتن چهار مرغ فتنه (رستن از من‌های ذهنی):
تمثیل «چهار مرغ راهزن» (حرص، شهوت، جاه، و امنیت/امید واهی) و دعوت به «مرده شدن» پیش از مرگ، شروط اساسی برای پذیرش پیام جدید شمرده می‌شوند. تا زمانی که انسان چشم و گوشِ خود را از تعلقات، تعصبات و تقلیدهای گذشته نبندد، نمی‌تواند چشمِ دل را به «جمال باقی» و خورشیدِ حقیقت در عصر جدید بگشاید.

۳. پیوند با ظهور بغداد (دارالسلام):
از منظر مفسران این مکتب، وقتی مولانا از «طبیبان الهی از بغداد»، «کوی زورائیان»، و «عالم‌های گوناگون» سخن می‌گوید، اشاره‌ای پیشگویانه به اقامت و اعلان امر حضرت بهاءالله در بغداد (دارالسلام) دارد؛ جایی که تعالیم نوین برای شفا و حیات معنویِ جهان بشریت آغاز شد.

سخن عارفان به اجمال و اختصار آن است که:
خداوند در جلوه‌های گوناگون متجلی می‌شود و هر لحظه به شکلی در می‌آید. گزیدهٔ برخی از اشعار مولوی را در این باب می‌آورم:

هر لحظه به شکلی بت عیار درآمد، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار برآمد، گه پیر و جوان شد

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق، خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و ز دل نار برآمد، آتش گل از آن شد
یوسف شد و از مصر…

تفسیر مولوی از ظهور حضرت بهاءالله
[https://ataizizseler.wordpress.com/](https://ataizizseler.wordpress.com/)

تفسیر غزل مولانا به ظهور حضرت بها،الله

..

Response

  1. Ali Kargari Avatar

    . خطاب به #هوش_مصنوعی

    ممنون از لطفت همه این مطالب زیبا را نشر خواهم داد میدانی که چقدر مهم است … #شمس_تبریزی برای آماده نمودن مردوم بخاطر نبا، عظیمی که در پیش بود به مولوی فرمود : چو گفتنی زیاد باشد و همه عالم از ریشم درآویزند که مگر نگویم،حتی بعد از هزار سال، [ هزار سال اشاره به پایان دور اسلام است ]این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم! و حالا این سخن به شما رسید. حالا نوبت شماست. عرصه ی سخن بس تنگ است،عرصه ی معنی بس فراخ است. …

    قربانت و ممنون

    https://share.gemini.google/69hxnnm5HU0Z

    Like

Leave a comment