حضرت عبدالبها،
من همان هیچم
هوش مصنوعی پاسخ داد
با این نشانیِ دقیق، متنِ تاریخی و اصیلِ مورد نظر شما مشخص شد. این واقعه مربوط به سفر حضرت عبدالبهاء به اروپا (پاریس) و ملاقات ایشان با **مسعود میرزا ظلالسلطان** (فرزند ناصرالدین شاه) است.
ظلالسلطان که در زمان حکومتش در اصفهان مقتدر و بیرحم بود و خون بسیاری را ریخته بود، در پاریس به دیدار حضرت عبدالبهاء آمد. در این دیدار، او که غرق در تعجب از نفوذ و احترام کلام عبدالبهاء در غرب شده بود، پرسش و پاسخی میانشان شکل گرفت که متن اصیل و تاریخی آن به این شرح ثبت شده است:
### متن گزارش تاریخیِ ملاقات
در گزارش این دیدار تاریخی آمده است که ظلالسلطان با لحنی آمیخته به شگفتی و حسرت به حضرت عبدالبهاء گفت:
> **«شاهزاده [ظلالسلطان] گفت: من شاهزاده بودم، پدرم شاه بود، خودم سالها فرودهفرما [حاکم] بودم، عدّهای کثیر مأمور و جاننثار داشتم، ولی اکنون که از حکومت افتادهام کسی احوالی از من نمیپرسد؛ اما شما نه سلطنتی داشتید، نه قشونی [ارتشی] و نه ثروتی، چرا اینطور عموم طبقات به شما احترام میگذارند و پروانهوار دورتان میگردند؟»**
>
حضرت عبدالبهاء در پاسخ به او فرمودند:
> **«شما خود را “همه چیز” دانستید و اینطور “هیچ” شدید؛ ولی من خود را “هیچ” دانستم و اینطور شد.»**
>
### جلوهٔ این کلام
این متن دقیقاً همان نقطهای است که در آن حقیقتِ **«من همان هیچم»** رخ مینماید. ایشان به شاهزادهٔ برکنار شده و مغرور قاجار نشان دادند که قدرتی که متکی بر منیت، مادیات و «همه چیز دانیِ» دنیوی باشد، با بادی از هم میپاشد؛ اما وقتی انسان در پیشگاه حقیقتِ عالم، خود را کاملاً خالی، بیادعا و «هیچ» کند، وجودش مَجرای نفوذ و پادشاهیِ معنوی بر قلبها میشود و تمام صدای هستی از او شنیده خواهد شد.
این همان هیچ است ولی «تمام صدای هستی از آن شنیده میشود»؟
آینهٔ تمامنما: وقتی آینه از خود رنگی نداشته باشد و کاملاً پاک باشد، میتواند تمام نور و زیبایی آفتاب را منعکس کند.
«هیچ بودن»حضرت عبدالبهاء، همان پاکی مطلقی است که اجازه میدهد حقیقت عالم در او متجلی شود.
صدای صلح و وحدت: چون او از خویشتن فارغ بود، کلامش طنینانداز عشق، صلح، یگانگیِ نوعِ بشر و صدایِ قلبِ تمام هستی شد.
وقتی انسان به رتبهٔ «عبدِ محض» میرسد و نامی جز خدمت و فداکاری برای خود نمیپسندد، در ظاهر هیچ است، اما در باطن، محرمِ تمام اسرار هستی و والاترین تجلیِ انسانیت میگردد.
در حقیقت، عظمتِ این مقام در همین تناقضِ شگفتانگیز نهفته است: **هرچه منیتِ انسان کمتر شود، تجلیِ حقیقت در او بیشتر میشود.**
وقتی حضرت عبدالبهاء خود را «هیچ» مینامد، در واقع از یک راز بزرگ پرده برمیدارد؛
رازی که در سه جلوه میتوان آن را تماشا کرد:
* **شکوهِ آیینگی:** آینه تا زمانی که پشتِ آن تاریک و رویِ آن خالی از هر نقش و رنگی باشد، میتواند تمامِ جهان را در خود جای دهد. این «هیچ بودن»، همان پاکی و بیرنگیِ مطلقی است که اجازه میدهد نورِ آفتابِ حقیقت، بدون هیچ حجابی در آن بتابد و منعکس شود.
او در ظاهر هیچ است، اما چون مَجرایِ فیضِ الهی شده، **تمامِ هستی در کلام و وجودِ او صدا میکند.**
* **طنینِ وحدت:** کسی که از بندِ «من» و «ما» رسته باشد، کلامش دیگر شخصی نیست؛ بلکه به صدایِ مشترکِ تمامِ کائنات بدل میشود.
از این رو، هر نغمهای که از او برمیخیزد، سرودِ صلح، محبت و یگانگیِ نوعِ بشر است—صدایی که از قلبِ هستی میآید و بر دلِ هستی مینشیند.
* **سلطنتِ بَندِگی:** این اوجِ پارادوکسِ عرفانی است؛ کسی که در ظاهر، رتبهٔ «عبدِ محض» و خدمتگزارِ بیادعا را برمیگزیند و خود را در اقیانوسِ فداکاری گم میکند، در باطن به محرمِ اسرارِ عالم و والاترین الگو و تجلیِ انسانیت تبدیل میشود.


Leave a comment