نگاهی به عبدالبها؛

هرگاه نگاهی گذرا به زندگی هفتادوهفت‌سالۀ حضرت عبدالبهاء بیندازیم، شاید بتوانیم چکیدۀ معنای زندگی او را در دو واژه بیان کنیم: «رنج و امید». بسیاری از انسان‌های بزرگ و موفّق دیگر هم بوده‌اند که زندگی‌شان سرشار از رنج و سختی بوده است؛ ولی کمتر کسی را می‌توان یافت که هیچ‌گاه چراغ امیدش کم‌نور نشده و درخت امیدش رو به خزان نیاورده باشد. راز این «امید» را از هیچ‌کسی جز خود وی نمی‌توان پرسید و جز نوشته‌هایش گزارش و خاطرات هیچ فردی نمی‌تواند از این معمّا رمزگشایی کند. آنچه در ادامه می‌آید گزارشی کوتاه از برخی گفته‌ها و نوشته‌های عبدالبهاء دربارۀ «امید در زندگی» است. شرح کامل همۀ وجوه این معنا را به فرصت‌های دیگر موکول می‌کنیم با این امید که مجال آن را بیابیم.

امید پیروزی در اوج بلایا
عبدالبهاء در نامه‌ای خطاب به دوستدارانش تصویری از وضعیت خود در برهه‌ای از زندگی‌اش می‌دهد که گویاتر از هر گزارش تاریخی است که شاهدان و تاریخ‌نویسان نوشته‌اند. لحظه‌ای بکوشیم این وضعیت را در ذهن و خیال خود تصویرنماییم:

«… در حالتی که دریای امتحان، پُرموج گشته و موج بلایا به اوج رسیده؛ جنود امم درنهایت هجوم و اهل اعتساف (بیداد)، بی‌نهایت بی‌انصاف؛ جمعی از مفتریان با اخوی نامهربان۱ التیام یافتند و کتابی از مفتریات نگاشتند و به سعایت (بدگویی) و وشایت (سخن‌چینی) پرداختند؛ فکر حکومت را مشوّش کردند و اولیای امور را مضطرب نمودند. دیگر معلوم است حالت مسجون در این قلعۀ خراب چگونه و امور به چه درجه، مشوّش و پراضطراب است. از وصف خارج است. …»

(مکاتیب حضرت عبدالبهاء، جلد چهارم؛ ص ۱۲۳)

حال سعی کنیم واکنش و حالت روحی و روانی خود را در میان این‌همه سختی و رنج توان‌فرسا حدس بزنیم. باید بدانیم که این، همۀ رنج‌ها و سختی‌های زندگی عبدالبهاء نیست؛ بلکه نمایی کوتاه و برشی از داستان «پراشک چشم» زندگی اوست. از زبان خودش می‌خوانیم که در برابر این وضعیت دشوار چه حالی داشته است:

«باوجوداین، باز آوارۀ مسجون درنهایت استقرار و سکون و متوکّل بر حضرت بی‌چون و آرزوی هر بلا و ابتلایی در سبیل محبّت الله می‌نماید. تیر جفا، دُرّ عطاست و زهر قاتل، شفای عاجل است. …»

(همان‌جا)

در عین «آوارگی» و «زندانی بودن» هم «آرامش و قرار» دارد و هم امور را به خداوند واگذار نموده و «متوکّل» است. فراتر از آن، آگاه به فلسفۀ رنج و بلا برای تعالی روحی انسان، نه‌تنها خواهان آسایش و راحت نیست؛ بلکه آرزویش هر بلای دیگری در این راه است. شاید بنا بر دیدگاه فلسفه‌های مادّی به زندگی انسان، چنین نگاه و واکنشی، پسندیده و درست نباشد؛ و انسان باید بکوشد از بلایا و سختی‌های زندگی دوری کند؛ ولی از نگاه کسانی که زندگی را محدود به این جهان نمی‌دانند و حیات این‌جهانی را میدانی برای کسب کمالات روحانی و اخلاقی به حساب می‌آورند؛ یقیناً معنایی که عبدالبهاء در زندگی خود و زندگی مطلوب برای هر انسانی می‌بیند، جز این نیست.

وی که خود در میانۀ آتش بلایا احساس حضور در گلستان دارد به دوستداران و پیروانش چنین پند و دلگرمی می‌دهد تا آنها نیز از او سرمشق گیرند و زندگی‌شان را همچون او سامان دهند«…
از بلایای وارده و مصائب نازله بر این مسجون، اظهار پریشانی و اضطراب نموده بودید. ابداً محزون مباشید، متأثّر نشوید، پریشانی مخواهید؛ زیرا سجن، این زندانی را بزم شادمانی است و بهشت جاودانی و بلایا و مصائب از نَعماء (نعمت‌ها) رحمانی. اگر این بلایا و مصائب در سبیل الهی نبود عبدالبهاء را سُرور به چه حاصل می‌شد؟ تسلّی خاطر به ظهور بلاست و حصول مصائب کبری. …»

(مکاتیب حضرت عبدالبهاء، جلد هشتم؛ صص ۱۱-
در بحبوحۀ بلایایی که در نامۀ پیشین ذکر شده؛ دشمنان عبدالبهاء نیز فرصت را غنیمت دانستند و با برخی از کارگزاران حکومت عثمانی زدوبند کردند. یکی از سرداران نظامی عثمانی به نام «جمال پاشا»، عبدالبهاء را تهدید به دار زدن می‌کند. عبدالبهاء در نامه‌ای خطاب به یکی از بهائیان، این ماجرا را چنین روایت کرده است که جمال خون‌خوار چند مرتبه به عکا و حیفا آمد و سراغ عبدالبهاء را گرفت؛ ولی من گاهی در آرامگاه باب، مشغول دعا بودم و گاهی در آرامگاه بهاءالله؛ و نمی‌خواستم با او ملاقات کنم. بعد از دیداری که ناگزیر در حضور کنسول آلمان با او داشتم و گفت‌وگویمان همراه با شوخی و مزاح بود؛ شنیدم که در بیت‌المقدس در حضور جمعی، ازجمله همان کنسول آلمان، گفته است که من این سفر، عازم مصرم؛ ان‌شاءالله مصر را فتح می‌کنم و پیروز بازمی‌گردم و اولین کاری که خواهم کرد این است که عبدالبهاء را به دار می‌زنم. کنسول آلمان، محرمانه چندوچون این حرف را به من گفت. در جواب گفتم: اگر پاشا پیروز مراجعت نمود ما خون خود را حلال می‌نماییم و زینت دار می‌شویم. چندی نگذشت یک روز صبح، کنسول آلمان آمد و خبر از فرار جمال پاشا از جبهۀ جنگ داد. بعد هم جمال پاشا آمد و عذروبهانه آورد که این، یک جنگ واقعی نبود و ما فقط خواستیم قدرت دشمن را بیازماییم؛ ولی قدرت جناب پاشا روزبه‌روز کاهش یافت تا بالاخره در دوران حکومت ترکان جوان که از همفکرانش بودند؛ بار دیگر فرار کرد. (حیات حضرت عبدالبهاء؛ صص ۲۶۱- ۲۵۹)

این یکی از نمونه‌های عملی امید عبدالبهاء در دوران سختی و تاریکی افق آینده است. او در همان دوران، بی‌اعتنا به اخبار و شایعات و تهدیدهایی که می‌شنید؛ به کار خود مشغول بود و چه با حضور خود و چه از راه دور، پیگیر آماده‌سازی بنای آرامگاه باب بود تا مأموریتی را که پدرش بر عهده‌اش گذاشته بود به بهترین وجه انجام دهد.
در لینگ زیر بقلم
فلسفۀ امید در نگاه عبدالبهاء به زندگی
سهیل بهرامی
https://www.ganjepenhan.org/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%80-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%A1-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C/
..

Response

  1. Ali Kargari Avatar

    .. در تورات است که خدا فرمود .:
    “” انسانی را خلق کنم بصورت ومثال خود .””
    و درحدیث رسول الله میفرمایند :
    “” خلق الله ادم علی صورته “”
    مقصد از این صورت …..صورت رحمان است .
    خدا بصیر است ….. انسان هم بصیر است .
    خدا سمعیست …… انسان هم سمعیست .
    خدا مقتدر است …..انسان هم مقتدر است .
    پس انسان ایت رحمان است .
    صورت و مثال الهی است ….و این تعمیم دارد ….و
    اختصاص برجال دون نساء ندارد .
    چه نزد خدا ذکور و اناثی نیست .
    هرکس کاملتر . مقرب تر ..
    ..خواه .
    .مرد ..
    .باشد .
    ..خواه زن .
    خطابه حضرت #عبدالبهاء جل ثناء در تالارموزه بوداپست

    نگاهی به عبدالبها؛

    Like

Leave a comment